سرش رو آورد بالا و گفت وضع مالیم خیلی خوبه دنبال یکی میگردم که همه جوره باهام باشه منم هرچی بخوای در اختیارت میزارم، یه آپارتمان دارم توی احمدی روشن مبله و تکمیل ... نگاش کردم یه مرد قد کوتاه ریشو که ماسکش رو تا زیر بینیش آورده بود پایین موهاش ریخته بود و نمیشد حدس بزنم ۳۰ سالشه یا ۵۰ سالش یه ساعت مارک و یه گوشی اپل دستش ، حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که من مالِ با کسی بودن نیستم چون در توانم نیست تحمل آدما. فقط خیلی آروم و مختصر گفتم: شوهر دارم ذاتن
معلوم بود از زیر ماسکش بهم پوزخند میزنه و با اون لهجه ی ت* خمی یزدیش گفت: باکیش خو نی، یکی مثل خودت جون و خش واسم ردیف کن شیرینیت محفوظه!
+ میبینی عاقبت کار ما به کجا رسید در این ملک، پا اندازی!
کتابت شد در مورخه ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ساعت 23:54علیمردان خان| |
برچسب:
نویسنده: رویا صادقی