پاپلی
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 13:56
۲۲ بهمن نزدیکه و جشن و جشنواره های مختلف توی مدرسه به راه. دخترا با لباس های رنگی بختیاری اجازه دارن شعرای محلی بخونن جلوی مسئولان کت و شلوار پوش منطقه! دیروز برنامه بازدید از کارگاه درسی برای خانواده ها گذاشته بودن. امسال با ۱۶ تا هیولای تازه بالغ سرو کله میزنم که تموم مدت راجع به دور بازو و پهنای ...
در غربت
-
تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 18:45
دی ماه تموم شد و از صبح های مه گرفته ی سردشت خبری نیست. تنها سرگرمیم صبح قبل از طلوع خورشید و شب بعد از غروب خورشید، قدم زدن کنار مزارع هویج و ذرت تا کنار رودخونه س. مسی از تابستون رفته یزد و حس میکنم این زندگی رو ترک کرده، فقط به زبون نمیاره! گمونم تنهایی روی ظاهرم تاثیر گذاشته چون توی این مدت که م...
۵ مهر
-
تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 19:19
برای دومین بار دیدمش. چیزی که بینمون اتفاق افتاد باعث شد رفاقتمون بره به سمتی که نمیدونم اسمش ته معرفت هست یا دوست داشتن از عمق وجود...+ موقع جدا شدن باز هم به چشمام نگاه نمیکرد کتابت شد در مورخه ۱۴۰۲/۰۷/۰۶ساعت 18:52علیمردان خان| |Adblock test (Why?)
چپونِ کیجا
-
تاریخ: 1402/6/30 ساعت: 18:21
روزام توی زیرزمینِ این خونه ی قدیمی میگذره. وسطِ رنگ و پارچه و شابلون. باید تنهایی مزخرفم رو یه جوری سامون میدادم البته که من آدمِ رها کردنِ همه چیز توی بی سر و سامونیم، اما نمیشد تموم روز زل بزنم به سقف و فکر کنم این حلقه ی آهنیه وسطِ سقفِ اتاقِ پذیرایی تحمل وزن منو داره یا نه؟! اصلا دیگه نمیتونم ح...
زلفه ش
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:43
از دست دادن چیزهای ساده توی زندگی ، ساده نیست!فهمیدم تموم تلاشم برای فراموش کردن و فراموش شدن بی نتیجه بود وقتی دیدنِ تی شرت یقه سه سانت تن اون مرد که گوشه ی میدون بهاران کنار وانتش داشت هندونه میفروخت هنوز میتونه اشکم رو دربیاره.+ در من توان دوست داشتن هیچ موجودی، وجود ندارد ذاتن! کتابت شد در مورخه...
لله وا
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:43
یه نقطه ای از زندگی هست که وقتی بهش برسی تو اوج خواستن میتونی دل بکَنی... دیگه تاب و توان یه سری بازیا رو نداری. شارژ گوشیم ۱۲ درصد شده و من لش کردم ورودی هال و توان اینو ندارم خودم رو به پریز برق برسونم. توان اینو ندارم ظرفای ناهار دیروز رو از روی میز جمع کنم.توان اینو ندارم برم به باغچه آب بدم در ...
اسپه دار
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:43
انقدر از آدما بترسی که جهنم خوزستان رو به بهشت جنگلای شمال ترجیح بدی! همیشه توی زندگیم دست به کارهایی زدم که جز پشیمونی و رنج دست آوردی برام نداشته.عمدا خودم رو توی شرایط بد قرار میدم تا به فنا برم ولی این جون سختی لعنتی نمیدونم از کی بهم ارث رسیده! میگم ارث چون خودم تلاش نکردم برای یادگرفتنش... من ...
۲۳ آبان
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:37
حس عجیبیه که یه نفر رو بعد ۱۲ سال که برات مثل یه چاه عمیق و امن بوده که هربار سرت رو فرو کردی توی سوراخِ تاریک و دوست داشتنی و دوری که از خودش برات ساخته بود تا از رازهایی براش بگی که جرات نداشتی با آدمای واقعی اطرافت ازشون حرفی بزنی رو از نزدیک ببینی! حسی سرگردون بین غم و شادی، شادیِ لمس کردن و فشا...
هارش
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 21:33
چشمام پیر شده با اینکه توی ظاهرشون تغییری ایجاد نشده! پلک سمت راستم از ۲۱ سالگیم افتاده تر از چشم سمت چپه.هنوزم همونجوریه.فقط وقتی توی آینه به خودم نگاه میکنم میتونم کنترلش کنم و چشمام رو هم اندازه نگه دارم و در حالت عادی چشم سمت راستم تمایل به بسته شدن داره.بیشتر از اون یکی میفهمه که چیز قابل دیدنی...
حرامی
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 21:33
اینکه زندگیم پر از بالا و پایین های ناجور بوده. اینکه تا بوده بدبختی بوده که شبیه زخم و شرم بعد از تجاوز وجود داشته و کسی ندیدش. ازم هیولایی رو ساخته که الان هستم. صبح دارم میرم سردشت که ابلاغ بگیرم و درسی که بهم دادن چیه؟! در مضحک ترین حالتش، تدریس دینی! طفلک اون بچه هایی که چرندیات من قرار ازشون ی...
شه مال
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 21:33
دوماهه سه روز در هفته روزی ۵ ساعت دیالیز میشه و من تازه چند ساعت قبل فهمیدم ! واکنشم به حرفای خواهرم توی واتساپ فقط خوندن و چیزی نگفتن بود، وویس داد "خاک تو سر بهت گفتم که بدونی، دو روز دیگه عر نزنی چرا بهم نگفتید و طلبکار باشی" خواهر کوچولوی من که تا همین چنددقیقه قبلش فکر میکردم قربانی توهین و کتک...
دل پیچ ش شله
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
از اتوبوس پیاده شدم.مه و سردی هوا میتونست سرحالم کنه وسطِ تابستون.اما توم آتیش بود و متوجه خنکی هوای صبح نمیشدم...یه موجودی از حسابم گرفتم و دیدم واسه یه هفته میشه دووم آورد.یه هفته واسه فکر کردن کافیه ذاتن! امروز روز چهارم و دل پیچه و سردرد امان نم
دیالوگ خوب
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
- چرا باید این کارو بکنیم؟ + چونکه من میگم. البته دلایل دیگه هم وجود داره که به تو مربوط نیست. کتابت شد در مورخه ۱۳۹۹/۰۵/۱۳ساعت 11:40علیمردان خان| |
بیچ
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
از زمانی که یادم میاد عقب بودم، علیرغم همه ی تلاش های بیشتر از توان اسمیم.
برگ ریزون
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
- شما تازه اومدین به این فروشگاه؟! - نه - پس چرا هربار میپرسم فلان چیز کجاست مثل مامانا فقط میگی همونجاست! + چشماشون مشخصه و من با این قدرت تخیل تخم/ی که دارم همه رو جوری که نیستن تصور میکنم.نکشید پایین ماسکاتون رو تا نری/نید به تصورات جماعتی مثل من ذاتن. کتابت شد در مورخه ۱۳۹۹/۰۸/۰۵ساعت 1:36علیمردا...
جلاد
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
شبا یه مسیر رو پیاده برمیگردم خونه.توی مسیرم پر هست از بچه های کوچیک که زباله جمع میکنن یا تا دیر وقت دست فروشی میکنن! انقد دیدنشون غم انگیز هست که مجبورم چشمم رو بچسبونم به نوک کفشم که نبینمشون و آهنگای چرت گوش بدم تا صداشونو نشنوم! لعنت به بی پول
بی نام وس
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
سرش رو آورد بالا و گفت وضع مالیم خیلی خوبه دنبال یکی میگردم که همه جوره باهام باشه منم هرچی بخوای در اختیارت میزارم، یه آپارتمان دارم توی احمدی روشن مبله و تکمیل ... نگاش کردم یه مرد قد کوتاه ریشو که ماسکش رو تا زیر بینیش آورده بود پایین موهاش ریخته
زخم های ضخیم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
گوشه ی چادر پاره ش رو محکم گرفته روی صورتش.بهش میگم باید ماسک داشته باشید اگه ندارید بیاید تا بهتون بدم.بی هیچ حرفی دستش رو دراز میکنه و از توی جعبه ای که به سمتش گرفتم یه ماسک برمیداره و زود دور میشه.میره سمت یخچال لبنیات آخر فروشگاه،مردی که باهاش
تلا ونگ
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
از تظاهر به لبخند، به روبراه بودن به اینکه همه چیز عادیه متنفرم.به هیچکس اومدن این بهار تخیلی رو تبریک نگفتم.جواب تبریک اون چندتا خوش خیالِ خوشحال رو هم ندادم.همیشه یه جوری به یه ورم طور برخورد کردم با مسائل.انگار که هیچی برام مهم نیست اما یه موجود
شل مغزها
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:07
فقط نکشیده بودن پایین.رسما از خجالت هم دراومده بودن پشت قفسه های فروشگاه.نمیدونم فانتزیشون این بود یکی موقع دستمالی کردنِ همدیگه نگاهشون کنه، مکان نداشتن یا چی ... هرچی که بود باعث شد من یه عالمه شاخ کوچولو توی سرم دربیاد و نتونم از جام تکون بخورم.م